در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی میکرد و هر دو در خواب راه می رفتند. 

یک شب که خاموشی جهان را فراگرفته بود ،آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند. 

مادر به سخن در آمد و گفت (( تویی، تو ،دشمن من ! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من ساختی !کاش می توانستم تو را بکشم .))

پس دختر به سخن در آمد و گفت((ای زن منفور و خودخواه و پیر! که راه آزادی را بر من بسته ای !که میخواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی درنگ خودت باشد !ای کاش می مردی! ))

در آن لحظه خروسی خواند و هر دو زن از خواب پریدند .مادر با مهربانی گفت ((تویی، عزیزم ؟))

و دختر با مهربانی پاسخ داد ((بله ،مادرجان. ))


📕 دیوانه

👤جبران خلیل جبران