تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
با روزانه هایم همراه شو رهگذر ...


۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۸ ثبت شده است

پنجره اتاقم بازه و امید هوای تازه دارم. از دنیای شلوغ امروزم پناه آورده ام به گریبان اتاق! وسایلم رو مرتب میکنم، همون طور که کارهام رو تو دهنم... 

من پنجره رو به امید هوای تازه باز کردم اما آلودگی صوتی همسایه و اسپیکرش که جنتلمن! پخش میکنه، میزنه تو ذوقم... 

هندزفری، این یار بی زبان رو میذارم تو گوشم و دکمه ی پلیش رو میزنم. روی پلی لیسته و از شانس خوبم، آهنگی از همایون شجریان برام پخش میکنه . صدای همایون چه انعکاسی تو وجودم میندازه وقتی میفهمم داره شعر رهی معیری رو میخونه برام! 

نگاهم به دیوان رهی توی ویترینم میفته. رهی، شاید شاعر مورد علاقه معاصر و حتی غیرمعاصر من باشه، بس که شعرهاش... 

اینجوریه که انگار دست میکنه توی قفسه سینه ات و قلبت رو میگیره، دستش سرده اما خوب بلده دردها کجان! دست میذاره رو همونها و تو هم دلت گرم میشه از این که دردهای نگفته ات رو اون هم آشناس و این توانایی رو داره که از خودت بهتر، نگفته هات رو بگه، از زبون خودش... 

 


به ناز ۹۸-۶-۲۱ ۰ ۲۷۹

به ناز ۹۸-۶-۲۱ ۰ ۲۷۹


‏چه سالها
‏چه روزها
‏دقیقه ها و ساعت ها
‏چه شبها
‏نشسته
‏خمیده
‏خموده
‏دست بر زانو
‏گفتم دیگه نمی تونم ادامه بدم،
‏ولی ادامه می دم، ‏همچنان...!
چون چاره ای به جز قوی بودن نداشته ام و ندارم😊💪

 


به ناز ۹۸-۶-۱۲ ۲۸۱

به ناز ۹۸-۶-۱۲ ۲۸۱


بابا میگه تو خیلی باید خداتو شکر کنی. میگم چرا؟ میگه به هر جا که رسیدی، پشتت یه معلم خوب بوده... 

به حرفش فکر کردم و به نظرم باید این رو اضافه میکردم به حرفش، که از بین اون همه معلم و استاد، یه عده نا استاد بوده و یه عده استاد. نااستادان معمولا به ورطه ی فراموشی سپرده میشن و استادان، درخشان میمونن... 

شیوا، یکی از اونهاست که همیشه برام درخشان میمونه. مربی باشگاهم! من رو با ورزش آشتی داد، چطوری؟ با جدیتش، با بلد بودنش تو کجاها مهربون بودن و کجاها بی رحم بودن، با اون همه خنده های بلندش، که همیشه برام سوال ایجاد میکنن که چجوری؟ یعنی یه نفر که مادر 3 تا بچه اس چه جوری میتونه انقدر خون سرد باشه و همیشه خندون؟ 

جوابش رو تو طی زمان به من داد. که ورزش روتین، یه علتشه... 

علت دیگه اش، عشق به کارشه... جالبه! تو این دو سالی که شاگردش هستم هیچ دو روزی تمرینات مون عین روز قبل نبوده و این خلاقیت خبر از عشق به کار میده... وقتی عاشق کارت باشی دغدغه هات رو به احترامش کنار میذاری... 

شیوا سرم داد میزد [ و میزنه😅] که کتفت صااف! اوایل ازش ناراحت میشدم اما حالا میفهمم که این توجهش، یه جور محبته... ممنونش خواهم بود تا ابد، که درست راه رفتن رو یادم داد، ارزش ورزش رو یادم داد، حامی زنان بودن رو، اولویت اول زندگی خودم بودن رو... 

کاش هر جا هستیم، اینجوری عاشق کارمون باشیم، بقیه رو بیدار کنیم😉

 


به ناز ۹۸-۶-۱۱ ۰ ۲۸۲

به ناز ۹۸-۶-۱۱ ۰ ۲۸۲


داشتم گالری موبایلم رو نگاه میکردم. ضروری ها رو انتقال میدادم به حساب گوگل و بقیه رو حذف میکردم... رو بعضی عکسا مکث شیرینی میکردم، طولانی :))

یکیش این بود

12 آذر پارسال،  شب تولدم... که دوستهای عزیزم پیشم بودند، مادر و پدرم که محبتشون از دوتا کیکی که هر کدوم جداگونه تدارک دیده بودن مشخصه😅

و زنگهای هیجان آور آیفون که پستیچی دم در بود... کتاب میرسید برام، از راه دور. از دوستای عزیز دیده و ندیده ام... همدم مهربونم که از همینجا با هم آشنا شدیم و من چه قدر محبت گرمش رو از همین راه دور حس میکنم... 

 

+تمام کادوهای اون شب، کتاب بود و خب، راضی ام از خودم. دوستام میشناسنم😂


به ناز ۹۸-۶-۰۹ ۰ ۳۲۰

به ناز ۹۸-۶-۰۹ ۰ ۳۲۰


برنامه این روزها اینجوریه که تا قبل ظهر و یک ساعت بعد ناهار درس نمیخونم. برخلاف من گذشته ام که محال بود جایی به جز پشت میز سفیدم بتونم درس بخونم، الآن کم بازده ترین نوع خوندم شده همون مدل. مجبورم که بزنم برم کتابخونه. 

میرم کتابخونه ی بیمارستان. نمیدونم بخاطر جوه یا چی که انقدر قشنگ همه چیز سریع میره تو کله ام. ضمن این که محیط بیمارستان رو دوست دارم. از بچگی بوی بیمارستان رو دوست داشته ام برعکس بابام! بابا بوی بیمارستان حالش رو بد میکنه چون یاد آور از دست دادن عزیزشه و بدو بدو ها، برای من یاد آور روپوش سفیدهای قهرمان. 

خلاصه، طبق روال این روزها، امروز هم راهی شده ام. هوا گرمه. آفتاب وحشیانه اس... 

ساعت 3 و نیم بعد از ظهر روز آدینه کشون کشون دارم میرم بیمارستان. همه الآن ناهار رو کنار خانواده خورده ان لش کرده ان جلو کولر حتی یه تاکسی شخصی هم نیست منو ببره! 

چاره ای نیست شکایتی هم نیست... مسیریه که باید طی بشه و خدا رو شکر که همه چیز رواله💙💚 

+ انتراکت بین درس خوندن و این صیاد دوست داشتنی😊


به ناز ۹۸-۶-۰۸ ۲ ۳۲۴

به ناز ۹۸-۶-۰۸ ۲ ۳۲۴


بعد یه روز سنگین توی دانشگاه و اون تکون تکون های سرویس دانشگاه، سوار تاکسی شدم به سمت خونه. صندلی هاش نرم تر از اتوبوس بود😅 و خب خوشحال شدم که میتونستم یه کم تن بیاسایم! 

اما آقای راننده... گند زد به حالم. یه آهنگ پلی کرده بود که این مزخرفات رو میگفت : " صد سال یه بار هم، کسی مثل من عاشقت نمیشه... "

بعد بچه ی صندلی عقبی به چشمم اومد که داشت زمزمه اش میکرد و جثه اش میگفت که خیلی بچه تر این حرفاس که بخواد از عشق چیزی بفهمه و صرفا حالت ریتمیکه که اون رو سر ذوق آورده! 

یاد اون آهنگ دلکش میفتم که میگفت " 

دلداده  بسی باشد چون من

چه کسی باشد دلداده و دل بسته

آزاده و پر بسته"

مضمون هر دو ترانه یکیه، ولی اولی چه قدر زننده و دومی چه قدر اغواکننده! به نظرم پاپ امروزی به مخاطب عشقی هم توجه نمیکنه و خودخواهه چه برسه مخاطب عام که من و شما باشیم... 

باید نشست و به حال موسیقی الآن کشور خون گریه کرد... 


به ناز ۹۸-۶-۰۴ ۰ ۲۱۱

به ناز ۹۸-۶-۰۴ ۰ ۲۱۱


مینویسم، تا که از تورم ذهن تبدارم کم کنم...