دوم راهنمایی بودم. کتاب ادبیات مون یه پرسش داشت : "فرق آزاد با آزاده چیه؟" من هم کتاب یکی از بچه های پارسال دستم بود ،جواب رو رونویسی کردم و سر کلاس خوندم، بدون این که چیزی از موضوع فهمیده باشم. آزاد کسی است که درگیری فیزیکی نداشته باشد و در بند زندان مادی نباشد، آزاده کسی است که از اسارت های درونی رهاست، از حسد ،کینه و... .  این همه سال گذشت ،تا من این سوال و خاطره رو جایی به یاد بیارم که با کل وجودم معنی این سوال و جواب رو حس کرده ام!

کریشنامورتی میگه اگه میخوای آزاده باشی و شخصیت مستقل داشته باشی ،نترس !فقط نترس!  نترس از این که دوست داشته نشی، نترس از این که راهت مورد مذمت قرار بگیره، نترس از ازدست دادن ،نترس از تنها موندن...

اون روز توی باشگاه، چنان فشاری رو تحمل کردم که از وصفش عاجزم... فشار فیزیکی توام با فشار دردناک روح ! ف رو میدیدم و رفتار عجیب غریبش! رفتاری که بوی تند سگ محلی میداد و روح من کدر میشد ازش... قلبم تند تند میزد، تعادلم رو از دست داده بودم ، فشار، فشار ... بشمار 1،2،3،...10... بی سلام، بی خداحافظی ! همون کسی که موقع آب خوردن هم میچسبید به من! تو ذهنم تکرار میشد: چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی؟!

اعصاب متورم دور قلبم رو حس میکردم ... تو همون حال که داشتم خودمو آروم میکردم، که آروم باش ،که خلایق هر چه لایق! مشکل از اونه نه تو! دست کشیدم و به خودم گفتم باشه !اجازه داری که دل شکسته باشی، بذار که این درد مثل واکسنی تو رو برای آینده قوی کنه... .

کریشنامورتی میگه من براتون آرزوی درد میکنم ،نه زندگی سراسر آرامش و آسایش! با دردهاست که شخصیت تون متعالی میشه ،با زندگی آروم ،ضعیف میمونید! 

حالا، آروم شده ام... حالا دیگه دلم داره دوره نقاهت رو میگذرونه... حالا دیگه با دیدنش هم منقلب نمیشم ...

سعی میکنم از اومدن آدمها درس بگیرم . ف به من درس داد ،همون جور که هم نشینی با مهی و باتی به من نوعی از هم نشینی رو به نام "دوستی منفعتی" یاد داد... همون طور که دست دوستی که با طاهره دادم بهم یاد داد قرار نیست نفسم رو برای باج دادن به نااهل حقیر کنم... حالا ف به من یاد داد ،شاید ظاهر دلنشین و روابط گرم سطحی، آدم رو راغب کنه به رابطه ی عمیق تر،اما معلوم نیست توی اون هزارتوی باطن چه خبره... ظاهر دلیلی برباطن نیست! یاد داد پناه بردن به کسی از شر روابط نافرجام دیگه، اساس غلطیه که خودش باعث ویرانی میشه،یاد داد هیچ وقت از هیچ کس هیچ چیز بعید نیست، دامن پرمهر و امن مادرم رو بهم یاد آور شد،وقتی از همه ی دنیا و از نامهربونی ها بهش پناه بردم و نذاشت آب تو دلم تکون بخوره... 

حالا دیگه نسق من مشخصه ، خوابیدن دور از شتر و خواب آروم !

ممنون از سرانجام بی سرانجامت ترکمن قیز!

خدا شاهد بین مون بود،سپردم دست خودش :)