اون روز بعد مدتها ،دل رو زدم به دریا و نشستم تو جمع دوستان قدیمی ... دوستانی که روزگاری بنا به مسئله ی منفعت ،یار بودند و از اون جا که زمان بهترین رسواگره، نقاب ها کم کم افتاد و شد آن چه شد !

نشستم و بی آنکه تو دل خودم نشخوار کنم تلخی های قبل رو ، نشستم و با خنده ی جدیدی همین جور که بستنی وانیلی میخوردم ،سعی میکردم رابط اعتدال بین دو جبهه باشم[ جمع متشکل بود از دو جبهه ی یکدیگر را دوست ندار! ]

اونا هم نیازی به یاد آوری تاریخ نمیدیدن و چه خوب ! چه عصر زمستونی دل چسبی !

چمن های همیشه سبز دانشگاه زیر پاهامون، دانشگاه خلوت مامن خنده ها و خاطرات مون ...

قبلا که تو این جمع مینشستم موضوع قابل بحث نداشتم ،الا حرف زدن پشت سر این و اون و علی الخصوص ذکور !

شخصیتی متزلزل که به خاطر کمبود اعتماد به نفس، حاضر به پیروی و باج دادن بود ! از درون هی یه چیزی از روحش شکسته میشد و ته قلبش صدای چریک ! خرد شدن میشنید و ظاهرا خوش رو و خوش مشرب جلوه میداد! 

حالا چی ؟!

تا خواستم بشینم ،مهی به باتی گفت راست میگیا !چه لاغر شده! چیکار میکنه ؟

باتی گفت باشگاه میره ،پیاده روی میکنه! 

و من جواب همه اون عرق ریزی ها رو به خودم دادم :)

نشستم و بر خودم لازم دیدم سکوت کذایی رو بشکنم .شروع کردم تعریف کردن از موضوعات کتابهایی که تازگیا خونده بودم .مهی و باتی ،اندکی روحیه ادبی دوست ، دارن 

بعد بحث این شد که از فلان کتاب،فلان فیلم هم ساخته شده ... گفتم آره دیدم ولی رمانش چیزه دیگه ای بود ...

قبلا، علاوه بر عاجزی توی پیدا کردن موضوع برای حرف زدن، بیچاره بودم برای خوب حرف زدن .برای انتخاب جمله های صریح ... چه قدر حرف زدن سختم بود

و چه قدر الآن به لطف کتاب خونی، قشنگ تر کلمات و جملات رو انتخاب میکردم .بدون مکث ! 

همون بین، ساعت کوک شده ی موبایلم زنگ خورد .با نوت روی صفحه گوشی :"کلاس سنتور" [طبق روال هر هفته باید میرفتم و ساعت یاد آور میشد اما دو هفته اس که امتحان ها رو بهونه ی نرفتن کرده ام ] 

طاهره که کلا ساکت بود با تعجب رو به مهی و باتی :

باشگاه میره ،از ماها بیشتر کلاسای دانشگاه رو میاد، جزوه مینویسه ،کلاس سنتور میره، کتاب میخونه ،فیلم میبنه ،کلاس زبان هم میره ... ماها چیکار میکنیم با وقت مون؟ !

بعد ادامه داد: این مدت که کلا ازت بی خبر بودیم، فکر میکردیم با کسی وارد رابطه ای چیزی شدی سرت شلوغه !

من هیچ، من نگاه به دوربین! 


این پست برای به رخ کشیدن کارام نبود ، شما که دیگه بیشتر از همه کنارم بودین تو سیر این خود سازندگی

این پست رو برای این روزهای به رخوت کشیده ام نوشتم ،تا لحظه ی شیرین دیدن ثمرات رو ثبت کنم و به خودم گوش زد کنم ... که از فردا شروع کنم گرفتن ماهی تازه از آب رو که میگن گرفتنش هبچ وقت دیر نیست !