امروز چه قدر یهو دلم واسه خودم سوخت ... اونجا که ف پشت تلفن وسط تعریفای من گفت ببین: من میدونم تو واقعا تلاشت رو میکنی که به فلانی ها نزدیک بشی و رفتار خوبی داشته باشی... ولی اونان که پس میزننت! و اصلا نیفهمم به چه گناهی ؟! اگر قرار به دلخوری و کدورت هم باشه ،تویی که باید طلبکار باشی که نیستی... فراموششون کن ،محل سگ نده!

یک دفعه متوجه صدای نالان دلم شدم ... صدایی همیشه ممتد که هیچ وقت متوجهش نبودم. من چه کردم در حق دلم ! چه قدر ارزش نفسم رو نادیده گرفتم ،سر احترام و چشم پوشی های بیهوده! 

ای وای که به چه کسایی رو دادم و الآن چه ترکش هایی از همون روابط به روحم میخوره! 

دانشگاهی که قرار بود گلستانم باشه ،نگاه بعضی آدمهاش چه فشاری به روحم میاره... قراره که من طلبکار باشم، اما این منم که زیر بار نگاه همون "بعضی ها"محاکمه میشم ! منم که جواب سلام کردن هام با اکراه داده میشه !

از اول تربیتم روحیه ی طلبکاری و غضب ، دعوا و فریاد به من داده نشده ... جایی اگه حقم پامال بشه هم با نهایت آرومی ... نشد هم از درون میشکنم !

الآن حس میکنم دو تکه شدم .یک تکه اون دل گریان سرخ ، یه تکه منی که حواسم به دل نبوده ...

دلم ! منو ببخش... سعی میکنم ارزشت رو محافظ باشم ...