با بابا تلفنی حرف زدم. کاملا از لحن حرف زدنش، انتخاب کلماتش و... میتوستم کم بودن آستانه تحملش رو تشخیص بدم . پدری که اسطوره و خدا و الگوی صبر بود .

اول ترسیدم... انگار کردم که شخص پشت خط ، بابای من نیست

بعد دلم گرفت... از حال و روز تازه ی پدر

بعد عصبانی شدم... از خودم، که باید بیشتر هواش رو میداشتم ،اما کوتاهی کرده بودم! 

همه این افکار با حالت pms ام در هم شد. دیگه حوصله زندگی رو نداشتم! 

به خاطر همین pms شب قبل تند برخورد کرده بودم با ف. احساس گناه هم میکردم ضمنا

با هزار زحمت و دو دلی، گوشی رو برداشتم زنگ زدم به ف . اولش سرسنگین حرف میزد اما من به رو خودم نیاوردم و اون هم وارد فاز سر خوشانه ی همیشگی اش شد :)

بعد به خودم گفتم میبینی ؟ با سناریو سازی توی مغزت داشتی همه چیزو سیاه میکردی در صورتی که درگیری دیشب هیچ چیز خاصی نبوده! 

به ف گفتم تو فاز pms هستم و گفت میدونم🙈

با این که حالش خوب نبود گفت میاد باشگاه تا من رو هم مجاب کنه، تا که ورزش سر دماغم بیاره !

رفتیم باشگاه ،دوپامین ورزش کار خودش رو کرد !

الآن آرومم ... دلهره ی احوال بابا رو هم حل کردم. 

من، یک دوره وخیم حال روحی ناخوش مادرم رو سال کنکورم، هندل کردم... گاهی شکسته شکسته میشدم زیر بار فشارهای مشتق شده از اون احوال، ولی به سلامت گذشتم از اون دوران... بزرگ و صبورتر شدم...

من همون iron lady ام ! فهمیده ام که مشکلات زندگی رو نباید از تار و پود بافت زندگی بیرون کشید ،چون جزئی ازش هستن ،چون اگه بکشی بیرون ، پارچه نخ کش میشه ! 

میذارم که زمان کار خودشو بکنه...