چند روز پیش خسته از دانشگاه راه به راه رفتم باشگاه. خسته تر اما راضی تر و با نشاط تر، اومدم خونه . توی راه ، couple کلاس مون رو دیدم. دختر و پسری که کشش ابتدایی شون ،همشهری بودنشون بود . رفته رفته میگن که لیلی و مجنون شدن . جدا از هم نمیبینمشون . قانون نانوشته ای وجود داره مبنی بر این که هر کس رل میزنه نمراتش خفن تر میشه . و خب در مورد این زوج هم صادقه...

میگفتم

همینجوری خسته خسته که راه خونه رو پیش گرفته بودم و توی ذهنم کارهای نکرده و درسهای نخونده و ساز تمرین نشده ام ردیف و لیست میشد ... سرم رو بالا آوردم و نگاهم افتاد به دختره . میخندید و بیخیال قاشق بستنی اش رو کرد دهن پسره. 

یه دفعه ذهنم استپ کرد . شک کردم . به روزگاری که برای خودم ساختم . به این همه بدو بدو و خستگی ناپذیری شک کردم. همه ی این کارای من واسه چیه؟ تا که چند سال دیگه به اون شخصیت با ثبات و دل خواهم تبدیل شده باشم . راضی باشم .

ولی ...

نکنه 5 سال دیگه افسوس بخورم به حال خودم ؟!

5 سال دیگه کدوم مون از چیزی که شدیم راضی تریم؟! 

من روابط اونا رو زیر سوال نبردما! اصلا

فقط شک کردم ...