من و فائزه و زهرا، تو راه برگشت با هم توی اتوبوس دانشگاه، ایستاده گپ میزدیم. 

زهرا و فائزه ، هم کلاسی و هم مدرسه ای هم توی دبیرستان بودن. اهل همین جا هم هستن .

داشتن میگفتن از خاطرات مدرسه شون... بین حرفها و خاطراتشون ، یه چیزایی میشنیدم ،همینجوری دهنم باز میموند هاج و واج !چه قدرآزادتر از ما باهاشون برخورد میکردند ! موبایل آزاد، عادی بودن جیم شدن از کلاس،فرار از مدرسه [البته چون تیزهوشان بودن کارای خلاف شون هم در راستای درس خوندن بوده.مثلا کلاس رو میپیچوندن تو نمازخونه تست میزدن!]...

ولی ما رو اگه میدیدن سر ساعت کلاسی بیایم بیرون بریم سمت دستشویی یا آبخوری ، کلی تشر میزدن بهمون .[البته موارد اورژانسی ،استثنا بودن! ]

منم از دبیرستانم گفتم. اونا هم موقع تعریفهای من هاج و واج بودن .که آخه چرا انقدر پادگان طور؟ !

یهو فائزه با یه حالت ترحمانه و سرد گفت همینه دیگه ... همین جوری باهاش رفتار کردن اینجوری شده! 

گفتم چه جوری ؟! هی من و من کرد و حرفش رو خورد. 

پیاده که شدیم راه مون از زهرا جدا شد و ما دوتا با هم ادامه مسیر دادیم. 

گفتم خب! میگفتی ؟! چه جوری ام مگه ؟!😅

گفت همین که جدی و رسمی هستی ،خشکی! هر چند که از بیرون و تو برخورد سطحی. وگرنه از درون احساساتت درحال جوشیدنه !

راست میگه ... دقیقا همین جوریم . دست خودم نیست .گاهی زور میزنم برای خوش مشربی و شلوغ بازی خاص جنس  مونث . اما فقط اذیت میشم از ادا در آوردن. من ،اینجوریم . برآیند تربیت و محیط و ژنتیک من این شده. ترجیح میدم تو حصار خودم باشم، مگر اینکه هر جا صلاح دیدم کم کم و آسه آسه آدما رو راه بدم. 

اون اوایل دانشگاه، داشتم مبارزه میکردم برای به دست آوردن چهره ای که پذیرای همه اس و گرم میگیره . ولی از اونجایی که اصلیت من ، اونجوری نبود، افسار از دستم در رفت و بار ها زمین خوردم .

انقده دلم لب پر شد ،انقده بند زده شد، دیگه حالا میترسم رد شدن کسی زمین دلم رو بلرزونه و این چینی بند زده رو پودر کنه !

زندایی ام یه شعار همیشگی داره که میگه :

Be like snow, beautiful but cold❄

+چه جالب که نماد ❄ هم تو گردنمه ... 😌