با غم دل پدر چه کنم !  با اشکهایی که تاحالا روی صورتش ندیده بودم و حالا با هر قطره ی چشمش جون میدم چه کنم ؟! با دل نجیب صبور عموی مهربونم ،که 20 سال عمر و جونی اش رو گذاشت و دست رد به ازدواج زد برای پرستاری  چه کنم؟ !

با جاده ی دراز و همیشه غم انگیز شیراز چه کنم؟! 

با گریه ی کنترل نشدنی که به خاطر قلب شکسته ی باباست، با بابایی که میگه رودم گریه نکن طاقت دیدن گریه لتو ندارم چه کنم ؟!

کاش اومدن به این دنیا و رفتن ازش، اشیوه ی آسون تری داشت !