زیر پوست خونه ملتهب شده ... بابا پریشونه، نگران پدرشه.

پدربزرگم بیست سال پیش وقتی من 6 ماهه بودم سکته مغزی میکنه . به خاطر قصورهای پی در پی پزشکی ، 3چهارم مغزش رو از دست داده، 20 سال با یک چهارم مغز زندگی کرده . سخت، تلخ ،مظلومانه ... . میتونست اینجوری نباشه، میتونست هنوز هم بین نوه هاش با اقتدار و دل خوش روزگار سپری کنه. ولی...

حالا عفونت ریه ،بعدش عفونت خون .اینتوباسیون ،بعدش بی هوشی ... فقط جسما روی تخت بیمارستانه و پزشج معالج انگار که دست شسته باشه از کارش ...

بابا پریشونه به خاطر از دست دادن پدرش. که هر چه قدر هم کم گذاشته براش، که هر چه قدر هم پشتش رو خالی کرده ... پدرشه و بابای احساساتی من خودشو باخته. 

خونه ملتهبه ، بابا هی ساک میبنده برای رفتن به شیراز اما بهش میگن نیا و بهش میگیم نرو ،هی باز میکنه ،هی میبنده .. ...

سر سفره شام گذاشتم یه ذره حرف بزنه خودشو خالی کنه .بابایی که موقع ناراحتی حسابی ساکت میشه :(

میگفت از قصور پزشکی اون از خدا بی خبرهای 20 سال پیش ، و من هی داغ میکردم... 

میگفت از بار سنگین مسئولیت روی دوش پزشک و احساس میکردم شونه های من به اون اندازه بزرگ نیستن

میگفت از کار و تشخیص تخصصی به موقع و من نگاه میکردم به انبوه کتابهای تکست و درسهای نخونده و عرق میکردم

میگفت از باد و غرور بچه های سفیدپوش پزشکی و من خجالت میکشیدم ...

کلمه "اتانازی" از ذهنم رد شد برای خلاص کردن مریض از درد ، یا حتی کم کاری بعضی پزشکها که میگن موجهه برای مریضی که امید بهش نیست ... که تکرار حرف استاد جنین شناسی مون توی ذهنم نهیبم زد که پزشک، رسالتی به جز تخفیف درد انسان دردمند نداره... که هر گونه کم کاری به اصطلاح موجه، دین به گردن پزشک میذاره...

گوشهام و گونه هام، سرخ و داغ شدن ... هی آب میزنم صورتم ولی فایده نداره و بدتر خیسی اعصاب خرد کنی روی صورتم حس میکنم

من ظرفیتم کمه ... من ، پشیمونم از بستن عهدی که شب قبولیم قبل شنیدن خبر با خدا بستم . که گفتم تمام توانم رو برای خدمت به خلقت به کار میگیرم . کاش اون موقع واقعیت و سنگینی مسئولیتها رو حس میکردم ...