فضای خلوت بیان دلگیرم کرده ...  دوستان مثل قبل پست نمیذارن ،کامنت هاشون رو دریغ میکنن و این ،دست و دلم رو برای نوشتن سرد میکنه .تا اونجا که قالب سکوت برای وبلاگ انتخاب کردم که خودم هم محو بشم ،اما احتیاجم به نوشتن مانعم شد! 

دیشب ، شبی بود که تا آخر عمرم ،حتی اگه مبتلا به آلزایمر بشم ، از یادم نخواهد رفت !

رفتم کلاس سنتور ،بعد از دو هفته وقفه و نگرفتن درس جدید. انتظار داشتم استاد برخورد خوبی نکنه ،اما انگار که بنا رو به داشتن رابطه ای صمیمی تر گذاشته بود . اولش یه ذره شوخی کرد و چیز خاصی هم نگفت . من مضراب دست گرفتم و چون اخلاق استاد دستم اومده برای نواختن اجازه نگرفتم برخلاف دفعات قبل. 

تا شروع کردم به زدن مضراب روی سیم فا سل سل سل سل سل سل سل ر... برای نواختن ملودی "مجنون نبودم" ، استاد دست گذاشت روی سیم های مرتعش سنتور که صدا رو بخوابونه. یه آن فکر کردم خیلی اشتباه زدم استاد رو عصبی کردم! 

گفت : قبل از که بزنی ،به من بگو که پتانسیل اینو داری که توی کنسرت اجرا کنی ؟!

گفتم:خیلی زوده که !

برانگیخته شد و گفت:دیر و زودش رو من میگم ! تو فقط بگو که از جمعیت میترسی یا نه !

ترسیدم بگم که آره ،با اعتماد به نفس خود تلقین کرده ای محکم و صاف گفتم میتونم

گفت معلومه که میتونی !تو الآن کلاهت رو باید بندازی هوا که انقدر خوب دیدمت و گفتم که بیای! 

من فکر کرده بودم برای دو سه ماه دیگه داره میگه... برای اطمینان گفتم اجرا کی هست؟!گفت جمعه، 5روز دیگه !

همچنان با اعتماد به نفس پوشالی ادامه دادم و استاد مدام از منافع وارد شدن به برنامه های کنسرت ها میگفت ...

شاید دلیل ترس مضاعفم به خاطر نبودن بابا بود. متاسفانه بابا مجبور به مسافرتی بود و مطمئنا تا جمعه برنمیگرده. 

از خودم انتظار داشتم که قند تو دلم آب بشه ،ولی حسی داشتم بین خوشحالی مردد، ترس ،غرور و ناآگاهی از آینده و مقادیر زیادی گیجی !

به شدت نیاز به رفیق داشتم ،به کسی که صدای جیغ خوشحالی اش ،ترس و تردید رو از ذهنم پاک کنه ...

زنگ زدم به همدم همیشگیم ،که با وجود کیلومترها فاصله ،صمیمیت واقعی اش ملموس تر از صمیمیت پوشالی متظاهرین به دوستی هست که کنارم میشینن .. 

مریم هم اوضاع خوبی نداره، به شدت تو فشاره و نیاز به درک شدن از طرف خانواده داره ،اما هیچ صبح امیدی نیست !

اما با همه ی ناخوشی هاش، وقتی ماجرا رو بهش گفتم ،چنان جیغی کشید که نگران پرده ی صماخم شدم !

.

.

.

رسیدم خونه و تو دلم ول وله بود. تشویش شدید داستم به خاطر نبودن بابا، و در کنارش نگران ری اکشن مثبت یا منفی مامان بودم .

به مامان گفتم، اما چون فکرش درگیر مسئله ی دیگه ای بود خیلی بی تفاوت گفت: به سلامتی! بعد هم شروع کرد بحث کردن در مورد اون مسئله ی بی اهمیت از نظر من و مهم از نظر خودش !

دلم شکست و اعصابم خرد شد .انتظار هیجان مثبتی داشتم ...

مدام به استرس من افزوده میشد ... دستام یخ کرده بودن ،دیگه تنها حسی که داشتم ترس بود و گیجی از آینده

به خودم گفتم بقیه این موقع ها چیکار میکنن؟ احتمالا با دوست پسرهاشون حرف میزنن :/

بعد این شعر رهی معیری ،منو از درون گریوند .

میگه که :


تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست

چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

مرا ز بادهٔ نوشین نمی‌گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست

به سردمهری باد خزان نباید و هست

به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو

به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا

که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

باید میرفتم کلاس زبان ... حالم سر جا نبود ! توی راه به زمین زمان التماس میکردم که رفیقی ببینم ،تا که خودم رو پرت کنم تو بغلش و بگم منو بغل کن ،بذار که ضربان قلبت بهم بگه که من تو دنیام تنها نیستم! 

آتوسا ،هم کلاسی زبانم... هر چند که آنچنان درخور نبودیم ، اما مناسب دیدمش برای درد و دل و آروم شدن برای کلاس. ازش خواستم بیاد بریم بیرون . یه کم حرف زدیم ، طبق عادت دوست داشتنی اش ،موقع حرف زدن ،دستهام رو لمس میکرد . چه قدر حالمو خوب کرد، چه میکنه این تماس دستها... حرفهای آتوسا دوباره روحیه ی جنگجویی منو یادم آورد .من با واقف بودن به مشکلات این راه پا گذاشتم به این وادی . از اول هم قرار نبود که این راه آسون و بی دردسر باشه !

وقتی خواستیم بریم ،چشمم افتاد به جمله ی رنگ پریده ی روی دیوار... "به بلندای فکرت پرواز خواهی کرد !"

آره ،این همون چیزیه که کم کم باید باورش کنم . من همون روز اولی که سازم رو تحویل گرفتم، گذاشتمش روبه روم، خودم رو دیدم که درگیر تمرین برای اجرا هستم ... بهش فکر کردم و زودتر از اونی که انتظارش رو داشتم ، برام اتفاق افتاد!