حواسم نیست ،اما ناخواسته بذر کاشتم تو زمین دلم.با گذشت زمان و انجام دادن کارهایی که حکم آبیاری بذرها رو داشته

همین که سبز شدن اون بذرها،فهمیدم بذر نفرت کاشتم! 

همه ی ما دلگیر میشیم از آدما ، طبیعیه ...

اما هنر اینه که بتونی فراموش کنی . من فهمیدم این هنر رو که ندارم هیچ ، تو پرورش دادنش هم ماهرم!

اون بذرها، چندتاییشون نهال قطوری هستن ،چندتاییشون نازک

اما باغچه دلم رو سبز لجنی کردن !

بذر نفرتی که از اون پسره همکلاسیم ح جیم کاشتم سر حرفای خاله زنکی که پشت سرم زده بود و حسادتهاش به درس خوندن من !تازگیا که از جلوم رد میشه دلم میخواد با کفش سیاه و کبودش کنم . عمیق که فکر میکنم این همه خشم و نفرت در مقابل کارای اون لازم نیست! ولی حس بددلی من، رشد کرده :(

نفرتی که از اکس کاشتم و پشت بندش نه تنها از خودش، خانواده اش و متعلقاتش متنفر شدم، که از تمام هم رشته ای هاش ،همشهری هاش و هم استانیاش حتی ! دلم سیاه شده . انقده سیاه که حتی از سلام کردن و نگاه کردن به هم کیش های او ابا دارم .


قبل از هر چیزی، این احساسات ،خودمو اذیت میکنه. کاش بتونم عاقلانه تر رفتار کنم . به عنوان کسی که در آینده وظیفه ی درمان و تخفیف درد مردم رو داره ،چه طور میتونم با این حجم از نفرت و بد دلی به مداوای هم کیش های فلانی بپردازم؟ !تازه اگه تا اون زمان، قومیت های بیشتری به زباله دان ذهن من اضافه نشن :/