یک هفته اس که مریضم ، از یک هفته قبل تر کلاسای دانشگاه رو یکی بود یکی نبود رفتم... البته من آدم بپیچونی نبودم ،ولی وقتی میبینم سر مهم ترین کلاسها هم از 88 نفرمون ،20 نفر میان ،پشتم سرد میشه. 

هر شب این مکالمه بین من و مامانم رد و بدل میشه:

_نظرت چیه فردا نرم؟! 

+فکر خوبیه، خونه بمون واسه خودت خوش باش :)

شوری تو دانشگاه نیست ... میفهمین چی میگم ؟!

میگفتم... توی دفترچه مخصوص کارهای روزانه ام برنامه ریزی هام بدون تیک انجام میمونن و دفعه بعدی که سراغ دفترچه میرم برای نوشتن کارای بعدی ،شرمنده میشم به خاطرشون

درسا دارن روی هم تل انبار میشن ... میرم که بشینم بخونم ، احساس میکنم تا دست به جزوه و کتاب میزنم ،زیر دستم جیغ جیغ میکنن که برو به ما دست نزن حوصله ات رو نداریم😐 دقت بفرمایید ! مشکل نخوندن از من نیستا🙄 جزوه هام نمیذارن دستشون بزنم :/

کتابی رو که اول ماه خریدم با بی میلی گوشه اتاق گذاشتم شاید که برم سراغش... اما بعیده ،چون درگیر خوندن pdf یه کتاب ممنوعه هستم... کتابی که لحنش صمیمی و روانه ،گزارش واقعیاته و به شدت تلخه ... با خوندن هر صفحه اش روحم تکه تکه میشه و از طرفی انقده گیرا و جذابه که نمیتونم بی خیالش بشم[به زودی مینویسم درباره اش ] حتی ساعتها بعد خوندن این کتاب ،چنان ذهنم درگیر میشه و از سخن میمانم که نگو! فلج شدم اصلا :/

میگفتم ...

جلسه آخری که رفتم کلاس سنتور به استاد گفتم یه درس سبک کافیه حوصله تمرین ندارم. این هفته هم زنگ زدم منشی گفتم مریضم و علیلم نمیام ://

زبان هم که نگم هیچی بهتره... استاده هی خودشو کنترل میکرد چیزی بهم نگه . انتظار نداشت جلسه اول ترم رو نرم و از طرفی موقع حرف زدن اصلا تمرکز ندارم و مثل قبل روون خرف نمیزنم. خیلی تکه تکه حرف میزنم و این نشون میده تمرینم کمه! استاد از شاگرد تاپ مارکش انتظار نداره :/

فقط دلم میخواد لش کنم رو تخت و هیچ کسم کاریم نداشته باشه از دنیا فارغ باشم . فکر کنم اینجوری خیلی خوشحال بشم :/ 

مریضی و بی پولی خاص آخر ماه احتمالا مزید بر علت هستن تو این حال من . ولی، من را چه شد ؟! از این بی هدفی بدم میاد، ولی جون تو تنم نیست مقاومت کنم . مثلا اون روز خودمو با فحش مجبور کردم برم کلاسام رو.وسط کلاس دوم کیفم رو برداشتم و از قفس فرار کردم😐

خسته ااااام عااااامووووو ... خسسسسه !میفهمین ؟؟!