سسیستم ایمنی لعنتی ام زیادی حساسه... دیروز با یه خیار خوردن چنان مریض شدم که تا الآن بی حالم و تب دارم و گلو درد و ...

در حالی که دارم جدال میکنم برای سر پا موندن، هی یه سری چیزایی تو مغزم شلوغ پلوغ کردن :/

فکر این و اون ،فکر اوضاع اسفناک کشور و مملکتی داره رو آب میره و مسئولین کاری که نمیکنن هیچ ،نطق اضافه شون نمک رو زخم مردم میپاشه ... فکر آینده ،که من 10 سال دیگه کجام و چه جور زندگی خواهم داشت و ...

که یهو یادم افتاد به اون روزا که داشتم واسه ادبیات 200 تا بیت حفظ میکردم ... یه شعر از اقبال تو ذهنم رد شد و دو دستی گرفتمش😌

خیلی وقتا تو شرایطی بوده ام که تو اوج حال خرابی که هیچ چیز جواب احوال خرابم رو نداده ،یه بیت شعر چنان آب رو آتیش دلم ریخته که احساس کرده ام شاعر اونو مختص قصه ی من سروده ...


دیوانه و دلبسته ی اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آن را که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش ((این بیت رو طلا میگیرم💜))
پرواز قشنگ است ولی بی غم و منت
منت نکش از غیر و پر و بال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه وهر سال خودت باش


+عکس مربوط به همون روزاست ،تقریبا اردیبهشت ماه .آن زمان که 98 کیلو بودم. و با افتخار اکنون ،91 کیلو 💪