تحمل تنهایی ، آسان تر از گدایی محبت است . اینو من نمیگما ... نادر ابراهیمی میگه

از همون بار اول که دیدمش، کراهت عجیبی تو دلم افتاد . عکس پروفایلش بود .خنده ی مکارانه، گریم و صورت مصنوعی. صورتی که زور میزد صمیمانه جلوه کنه، اما نتونست به دل من یکی بشینه .

روز اول ترم دوم، دیدمش سر کلاس نشسته . تا قبل از اون ندیده بودمش. فهمیدم انتقالی چیزیه. 

با صد من آرایش، شلوار پاچه کوتاه ،موهای بیرون زده تا فرق سر و چادری که به اجبار روی سرش کشیده بود ...

خیلی بی توجه ،رفتم نشستم نیمکت اول ،تنها .جدی به درس گوش دادم. 

بعد چند روز سعی کرد به من نزدیک بشه .متاسفانه اون زمان توان رد آدم ها رو نداشتم .

اون ترم یک رو نگذرونده بود .چون سهمیه جانبازی داشت و ورودی بهمن یه دانشگاه دیگه بود، به راحتی انتقالی گرفته و بود و ب بسم الله اومده بود سر کلاس زبان تخصصی ترم 2 نشسته بود !

من تو انتخاب اطرافیانم ترم یک ،شکست خورده بودم . چشم و گوش باز نکرده بودم. بعد که رذالت هاشون رو دیدم، توان ردشون رو نداشتم .دلم میخواست کسی رو جایگزین شون کنم. فکر میکردم میشه این دختره جدیده رو یه کاریش کرد ... گذاشتم که نزدیک بشه .اما روحم رو اذیت میکرد . نمیخواستم اذیت هاش رو به خودم بگیرم ،ولی نمیشد .این که مدام یک نفر خودش رو برات بالا بگیره ،همزمان تو رو خرد کنه ...به طرق مختلف سر همین مسائل رو مغزت رژه بره .انقده اعتماد به نفس ات رو بیاره پایین که خودت رو احمق ببینی! 

یه روز دیگه نکشیدم. بعد خوندن کتاب جنگجوی عشق که منو قوی تر کرد، نیازی ندیدم به داشتن همچین آدمی تو زندگیم . بی محلش کردم، سردش کردم ...

یه مدت نفس راحت کشیدم ... به خودش اومد یه ذره. باز هم خواست که نزدیک بشه. اما حواسم به حد و حدودا بود دیگه...

ولی میدونی؟ یه عده همینن دیگه... این طور بزرگ شدن. درست نمیشن. باز هم همون حالت طلبکارانه اش رو داشت. 

دیگه برای همیشه توی ذهنم براش ختم گرفتم. برو به سلامت !

حالا؟ حتی به عنوان هم کلاسی هم سلام نمیکنه . قبلا هم نمیکرد .همیشه نگاهت میکنه تا تو شروع کننده باشی .

یاد یه جمله پشت اتوبوس واحد شیراز افتادم ... شروع کننده ی سلام از تکبر به دور است ...

سعی میکنم نسبت بهش بی تفاوت باشم .اما دروغ چرا؟ اعصابم خرد میشه میبینمش .

این که سعی میکنه دوستای منو هم کیش خودش کنه، چون تنها مونده ،چون له له میزنه واسه ثابت کردن خودش و شاخ بازیش ...

من خسته ام، حالم بهم میخوره از کارای بچگانه شون ، دل زده ام از تنهایی و غربت، اما هیچ چیز به اندازه ی ماری که تو آستین نیشم میزنه ،جیگرم رو خون نمیکنه ...