صبح، به مکافات چشمایی رو که شب قبل التماسشون میکردم برای خواب ، باز میکنم .

با بی حوصلگی ،صبحونه ای میخورم و لباس میپوشم

با استرس خودمو میرسونم به میدون اصلی که سوار سرویس 7 و نیم بشم که دیر نرسم .

اتوبوس معمولا یا سرده ،یا داغ . کم پیش میاد اوکی باشه! 

کسی با کسی گرم نمیگیره ... همه یه هندزفری تو گوششون گذاشتن و از تکون تکون دادن پاهاشون میشه فهمید مضطربن برای رسیدن سر وقت. جناب راننده هم مثل اینکه براش مهم نیست !

ورودی دانشگاه

ورودی سالن دانشکده پزشکی

قانون نانوشته ای بین بچه های ما وجود داره .پسرا روی صندلیای سمت چپ سالن و دخترا سمت راست میشینن .(سالن رو دارم میگما نه کلاس) 

با همکلاسی ها روبه رو میشی ... با اکراه ،با لبخند تصنعی که تو معنی اش رو میفهمی، میفهمی که صرفا برای اینه که تو طرف مقابل رو اجتماعی بدونی ... بهت سلام میکنه . و تو از سر اجبار و ادب مجبور به جوابی ...

تا خود ساعت 8 هیچ کس کلاس نمیره. 8 و پنج دقیقه بالاخره شیر پسر یا شیر دختری راهش رو به سمت کلاس کج میکنه و بقیه از روی خجالتی مخلوط با اکراه ،رهسپار میشن !

استاد میاد، معمولا سلام نمیکنن استادا😊 احتمالا از مزایای تحصیلات بالاست !

موبایلم رو میذارم رو حالت پرواز ، بعد سایلنت ،بعد آماده برای ضبط کردن صدا . اما همیشه دو دلم که موبایل رو ببرم بذارم رو میز یا نه! چون کسی این کار رو نمیکنه و بعد میگن دختره میخواد خود نمایی کنه

نماینده ی بیچاره ویس ها رو تو کانال میذاره ها... ولی خب این روزا تلگرام همیشه با آدم یار نیست !

دفترچه نوت برداری رو آماده میکنم برای نوشتن . با بی حوصلگی برای نوشتن حرفایی که بعضا نمیفهمم و استاد هم زحمت توضیح بیشتر رو به خودش نمیده و من اگه سوال کنم باز تو چشم بقیه منفور میشم و خب من چند بار سوال بپرسم ؟!! بقیه ی کلاس تو خواب خرگوشی ان ...

کم کم دستم از نوشتن میفته، هی نگاه به ساعت میکنم که استاد کی صدای رو مخش تموم میشه ...

کم کم چشمام میسوزن ،دیگه چوب کبریت لازم میشم . کم کم از چهار طرف کلاس نوای خسته نباشید برای کاتالیز کردن تایم کلاس بلند میشه

استاد تموم میکنه

به محض تموم شدن کلاس خواب لعنتی هم از چشمام میپره

بچه ها به ثانیه ای از کلاس بیرون میرن .

من چشمام دو دو میکنه برای پیدا کردن یار هم نفسی ... دریغ !دریغ! 

بعضا یاد بی وفایی هاشون میفتم

سعی میکنم از تنهایی لذت ببرم . سینه سپر میکنم و میرم بیرون . نشون میدم که تنهایی قوی ام ... 

از هوای ناب شمال ریه هام رو پر میکنم و شارژ میکنم برای کلاس بعدی . گرسنه ام اما صبح حوصله نکردم چیزی همراهم بیارم و از رفتن به بوفه ای که همه اونجا جمع هستن اکراه دارم .

گرسنگی رو قورت میدم ...

شروع کلاس بعدی

تو دلم هلهله اس برای رسیدن به خونه . کم کم عصبی میشم و تو دلم به استاد بد و بیراه میگم و سوادش رو میبرم زیر سوال .

یادداشت برداری هم نمیکنم. فقط تموم بشه! فقط

دیگه یادگیری هم نیست وقتی شنونده ی غیرفعال باشی .

کلاس دوم هم به هر شکل هست تموم میشه. 

باز هم تنها روانه میشم به سمت اتوبوس. همچنان نگاه میکنم که شاید یار همدلی پیدا بشه .بعضی وقتا با کسی هم کلام میشم. اما ،ته دلم میدونم که اونم میره...

خرد و خسته میرسم خونه و پیگیر کارای خودم میشم .

اول ترم همه اش به خودم وعده ی سر خرمن میدم که درس هر روز رو همون روز بخون و جزوه کن و فلان و فلان ... به مرور که ترم میگذره، بیهودگی ها و بی رمقی هام بیشتر میشه .

کلاسها رو یکی در میون میرم .صبحا میگیرم میخوابم و لعنت میفرستم به هر چی کلاسه

و اگه که کمی خجالت بکشم و خودمو مجبور به رفتن بکنم

باز هم بی رمقی

بار دگر بیهودگی ...