گیجم ... گیج گیج !

متعجبم ، مسخ شده ام !

بی اعتمادم، بد دل شده ام! 

گاهی حسرت میخورم به حال زنها و دخترای قدیم ! قبل از این که چشم و گوششون باز بشه، عقدشون میکردن و درگیر حواشی دل دادن نمیشدن. حتی چیزی به اسم خیانت رو نمیفهمیدن ... بد دل نبودن ، با سادگی کنار هم بزرگ میشدن . عشق رو پیدا نمیکردن از اول، کنار هم میساختنش...

سه بار بی اعتماد شدن من به کنار. سه بار با تمام وجود عشق رفتن به میدان پیوند و شکسته بیرون شدنم به کنار... دیگه دلگیر نیستم ! حتی خوشحالم از بزرگ شدنم تو دنیای عشق...

اما غم امروز من، دردای دیروز خودم نیست . درد من روزگار بی وفای امروزه ...

یکی از دوستامون پارسال دلباخت به یکی دیگه از دوستامون ... انقده شدید که متحیر بودم . که دختره چی داشته مگه ؟! چیکار کرده ؟ که پسره زندگی بدون دوست ما رو جهنم مسلم خودش میدونه ! 

دختره دست رد بهش زد ،پسره تا دم انصراف از دانشگاه رفت ! میگفت نمی تونم هر روز ببینمت و بهت حسی نداشته باشم ...

خلاصه که گذشت . کج دار و مریض رابطه ای داشتن با هم . اما... این که چی شد که امروز رفت سراغ یار دیگه ای، اون حس رو اگه بشه اسمش رو عشق گذاشت! به این وضع فروکش کرد ؟!

یا عمه ی بیچاره ام ... قبل ازدواجش مثل لیلی و مجنون بودن . زبون زد همه فک و فامیل ... چی شد ؟! کجا رفت اون حساسات ؟! که سر یک هفته نشده بعد از رفتن زیر یک سقف ، عمه ام با چشم گریون اومد خونه پدرش و گفت جانم رو آزاد کنید! 

آدم باید خیلی اقبال بلندی داشته باشه، که یه یار وفا دار همدم نفس هاش و همراه قدم هاش بشه . مامان ! چه قدر بهت غبطه میخورم !زن خوشبختی هستی ...

من دیگه نمیدونم دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو ! من بد دل شده ام... ترسو شده ام ...