صابون هزار و دویست تومنی رو بهم فروخته سه و پونصد. 

اومدم خونه و متوجه شدم بهم انداخته. 

به مانم میگم مامان !من قیافه ام شبیه خره ؟

میگه آره !

میگم چرا آخه ؟! میخنده و با نگاه شوربختانه ای بهم میفهمونه خاک تو سرت یه کم بزرگ شو .

شاید دنیای بزرگ شدن این باشه. که محتاط و محتاط تر بشی، بی اعتماد و بی اعتماد تر ،درنده خو گاهی ، توانا شدن توی کنترل حواس پنج گانه و تپق نزدن احساساتت ، راست راست تو چشم بقیه نگاه کردن و به راحتی دروغ گفتن 

قشنگ نیست ... ولی متاسفانه همینه

مخصوصا وارد دانشگاه که میشی، همه ی اینایی رو که گقتم باید ماهر باشی . وگرنه، خواسته و ناخواسته به باد بازی ها گرفته میشی. متاسفانه حکومت، برنامه ای برای پرورش بچه ها ،برای ورود به جامعه نداره و بچه ها خیلی هنر بکنن خودشون رو برسونن به دنیای کنکور و بعد دانشگاه . تازه همون هم بار علمی کاذبیه !

میگفتم... تو همین فکر کردن به دنیای ساده ی خودم، دوباره کشیده شدم به گذشته ...

هی! از بدو ورودت به این شهر ،چندتا آدم جدید دیدی و دم خورشون شدی ؟ خیلی

چندتا شون عوضی بودن و بالاخره تو زرد از آب دراومدن؟ 98% !! [سو تفاهم نشه ! مقصود ،صرفا مردم ساکن اینجا نیستن . کل جامعه رو میگم ].

خب بذار از اون اول بشمارم ... مهی ،باتی، نادر ،طاهره، ب و ای و ف .

انقده فکر کردم... انقده هم زدم تمام اتفاقات افتاده رو به دنبال پیدا کردن جواب "چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی"...

در آخر تنها جواب همین بود: زیادی نزدیک شدن .زیادی بها دادن. زیادی انتظار داشتن

بچه های ورودی جدید و تازه دانشجو شده ها . شما رو به خدایی که میپرستین قسم ! نزدیک نشین فاصله حفظ کنین و فقط در حد هم کلاسی. ولله که تنها موندن درد کمتری داره تا تنها رها شدن ... آخه بعدش شما میمونین و کوهی از انتظاراتی که برآورده نشده و یه عالم سوال تو ذهن تون که آخه چرا و چی شد !؟

جنس دوستی های دانشگاه همینه . و بیشتر دوستی های بزرگسالی .

خدای بزرگ! یا رفیق من لا رفیق له ! مواظبم باش! مواظب دلم ، آبرو و شخصیتم ، مواظبم باش که مهربونی ها رو پای نا اهل خرج نکنم ، تا که دلم سیاه نشه به هر چی مهر و محبته