مهمونا رفتن ... و همون جور که یقین داشتم محاکمه من اجرا شد
عصری یه چیزی به شوخی به مامان گفتم و چشم غره رفت به من و هیچی نگفت. بابا که اومد ،با اشاره بهش یه چیزی گفت انگار که شروع بحث با من باشه .
بابا صدام زد گفت بیا بشین . متنفرم از اون لحظه که اینطوری بابا صدام میزنه. 
القصه... شروع کرد به بحث و ایراد از این که فلان کارت چی بود بیسار کارت چی بود؟ مامان هم از اون ور آتیش رو تند تر میکرد .
بابا گفت چرا دیروز اینجوری بهم ریختی؟ مامان چیزی نگفت بهت که! گفتم شاید چیزی نگفته ولی لحنش دلم رو ترکوند. مامان انکار کرد. گفتم لحنت تند بود .که اگه نبود! من اینطور بهم نمیریختم...
گفتم درد طولانی مدتی برام تازه شد . گفت چه دردی ؟ گفتم درد داشتن مادر جدی که شوخی نمیفهمه ، حساسه و زود از کوره در میره. 
بابا حرف قشنگی زد ..."انتظار نداشته باش که بتونی اخلاق کسی رو عوض کنی .قبول کن اخلاق بقیه رو. تا که اول از همه آرامش خودت بهم نریزه"
مامان مدام بحث بحث بحث داد داد داد از اون طرف که خودش رو تبرئه کنه و من رو آدم بده...
قضیه رو به نفع خودش واسه بابا تعریف کرده بود واسه همین بابا رو هم از من عصبانی کرده بود ...
مامان ضعف اعصاب داره، جدیه و غیر قابل انعطاف . 
بابا اینو میدونه. واسه همین موقع بحث سعی کرد بیشتر جبهه سمت من باشه .

 بیخیال رفیق! پدر و مادرن دیگه ... دنیامون رو درک نمیکنن. میخوام سعی کنم چند قدم از خط کشی های مامانم هم این ور تر بایستم حتی !چون روحم توان مقابله نداره . درست هم نمیشه ...
کافکا یه چیز قشنگی میگه تو کتاب نامه به فلیسه
آدم باید یا دیگران را همانطور که هستند بپذیرد، یا همانطورکه هستند، به حال خودشان بگذارد ...
آدم نمی‌تواند آن‌ها را عوض کند، فقط توازن‌شان را برهم می‌زند. چون یک انسان از قطعه‌های واحدی درست نشده است که بتوان تکه‌ای را برداشت و به‌جایش چیزِ دیگری گذاشت. او یک کل است، و اگر آدم یک‌سویش را بکشد، سوی دیگرش، چه بخواهی چه نخواهی، کشیده می‌شود ...