این عکس بالا منم ...

چشمام اشک آلوده، مشخصه؟ 

بابام طاقت دیدن این عکس رو نداره . چرا ؟ چون منو قبل این عکسه کتک زده . چون لج رفته بودم دارو نخوردم ... اون پشت مامان شکلک درآورده منو بخندونه . ولی چشمام ناراحتی رو نشون میده . 

19 سال گذشت ...

روزگار این قصه رو یه جور دیگه تکرار کرد امروز

عزیزترینم مهمونم بود . عزیزترین زندگیم !

مامان سر پوچ ترین ها، صبح اول صبح روزم رو تلخ کرد. آشفته شدم... دردهای گذشته ام  هم ریخته شد تو تنم . سمی شدم ...

میتونستم پیش جانانم بخندم ، ولی لبخند مصنوعیم هم خشکید حتی

دست خودم نبود ،نمیتونستم خود رو جمع و جور کنم . 

بابا خیلی اهل عکس گرفتنه ... دوربین دیجیتال آورده بود که عکس بگیره ازمون . ولی من عینا مثل همون بچگیم ، اشک تو چشمام بود و نمیتونستم خودمو کنترل کنم .نمیتونستم خودمو کنترل کنم !!

عملا اشک از چشمام میریخت. یه ذره عضلات صورتم رو شل میکردم که بخندم ،خنده ام تبدیل به گریه میشد .

همه اینا واسه چی ؟سر چی ؟ سر یه مسئله پیش پا افتاده که احتیاج به این همه واکنش نداشت . ولی من نتونستم خودمو کنترل کنم، دلم منفجر شد

یعنی مامان هم بعد سالها با دیدن عکسای امروز ،احساس گناه میکنه؟ !

هنوز هم احساس میکنم تو خونم سم پخشه... احساس میکنم، احساس که نه !مطمئنم مهمونهام که برن به فجیع ترین وضع ممکن مواخذه میشم واسه تلخی امروز




مامان ! کاش میدونستی با خط کشی های بی جات ،چه تجاوزی به روحم میکنی ...