رفت روی تخت و خوابید. غمش هم جای دیگری نداشت برود، کنارش دراز کشید ...



+سالها تصور کاری که امشب مجبور شدم به انجاش، کابوس سنگینی بود برام... گاهی با مامان و بابا درموردش میخندیدیم بس که به نظر بعید میرسید ،ولی امشب بابا گفت آگهی کن ... و من و روحم هزار هزار تکه شدیم،بدون اینکه صدای شکستن رو کسی متوجه بشه

فشار عجیبی رو پهلوهام حس میکنم ...