عاشقانه آرام نادر جان ابراهیمی رو میخونم و با تک تک جملاتش ، روحم نبض زندگی میگیره. 

پتک میزنه به کله ام،  و چهره ی واقعی عشق رو بهم میشناسونه...

ولی ، در کنار صفای ادبیات نابش

وقتی سعی میکنم نشونه ای از اون نوع احساسات ، با اون مشخصاتی که ابراهیمی میگه توی زندگیم پیدا کنم، مغلوب میشم...

نهایتا بتونم وجه شبهی بین رابطه ام با میم و مقصود ابراهیمی پیدا کنم. . . اما نه، صبر کن! عشق نباید اینجور زشت و خودخواهانه باشه . عاشق ادعا نداره ، باد و غرور نداره، دردش درد تنهایی نیست، درد تشنگی غرایز نداره... میبینی !؟ تو نباید اسم هر حسی رو عشق میذاشتی. تو مدیون عشق شدی، با سو تفاهمی که از برداشت مفهومش ایجاد کردی !

شاید هم تقصیری نداری ... بی تجربه ای ! خود عشق شخصا بهت نرسیده هنوز . دستهات رو پاک نگه دار تا زمان اومدنش 

بیا قول بده که دیگه دچار سوء تفاهم نشی ! این حس زبون بسته ، پاک ترین خاص ترین خلق خدا، گناه داره که اینجوری توی فهمیده شدنش اجحاف بشه ...


من نمیدونم ذات و عمق این حس رو ... ولی فیلمهایی که این روزها دیدم( و ارزش دیدن داشتن البته) همین طور کتابی مثل عاشقانه ی آرام ابراهیمی ،من رو به مفهومی داره میرسونه

الزاما، نباید همه چیز تموم بود برای پیدا شدن سر و کله ی عشق ! شاید یه نفر خیلی ایده آل باشه ، ولی دل نتونه به دلش پیوند بخوره ، و بالعکس...

و چه بی اندازه این مسئله غامضه و تا ده ها سطر دیگه قابل شرح و بسط !

قدرت عشق بنازم 

که به یک تیر نگاه

جانِ شیرین بسپارند 

دو بیگانه به هم...


👤سعدی جان