اوایل تعطیلات تابستون بود... مامان خانوم ،صبح طرفای ساعت 8 اینا شروع میکرد به بیدار کردن ما. مدل بیدار کردن من اینجوری بود که میومد پنکه رو تو اون گرما روی من خاموش میکرد که گرمم بشه بیدار بشم . یا اینکه در کابینت و ظرف و ظروف رو محکم تر بهم میزد . یا صدای تلویزیون رو زیاد میکرد. ولی از همه رو مخی تر همون بود که تو اون گرما پنکه رو روم خاموش میکرد .

عوضش برادرم رو اینجوری بیدار میکرد ... میرفت میشنست بالا سرش ، دست میکشید رو سر و صورتش میگفت گل پسر !مامانی ... بیدار شو صبح شده

این سناریو ،یه سناریو همیشگی تو خونه ما از بچگیم بوده . ولی خب ،تو سن 19 سالگی حس کردم باید یه اعتراضی چیزی نشون بدم! 

یه روز سر صبحونه گفتم چرا پنکه رو روم خاموش میکنی ؟ بابام هم که همیشه مدافع حقوق منه ،ادامه من گفت چرا پنکه رو دخترم خاموش میکنی گرمش بشه؟ گفت چون میخوام بیدارش کنم !

گفتم چه جوری امیر رو با یه فرمول دیگه بیدار میکنی ؟ دیدم داره برانگیخته میشه ...

گفتم بین بچه هات فرق میذاری ، اون دنیا باید جواب بدی !

هیچی دیگه. . . فوقع ما وقع !

_ من دیگه کار به خیر و شر تو ندارم، تا شب هم بگیر بخواب من دیگه سمت اتاق تو نمیام و فلان! 

الآن کل تابستون سمت اتاق من نیومده من رو بیدار کنه . چه کلاس داشته باشم چه نداشته باشم ... نمونه اش همین امروز که از باشگاه جا موندم :/

گفتم چرا صدام نزدی ؟ پشت چشم نازک کرد گفت من که گفته بودم صدات نمیزنم دیگه !

گفتم اوووف ! چه قده کینه ای !!

گفت کینه ای نیستم ولی یادته اون روز چه کولی بازی درآوردی؟ ! (توجه بفرمایید !! از نظر ایشون من کولی بازی درآوردم )

یا صاحب الصبر ... چی میشد یه ذره از اون مدل صبری که به من و بابام دادی، تو گل مادرم هم میذاشتی ...


+نگین که برای بیدار شدن ساعت بذارم ... ساعت چاره ی من نمیکنه💔