همین جور خو گرفته به شب بیداری های بی دلیل و غلت خوردن های کلافه کننده ،یهو مغزم به دلم گفت چی میخوای ؟ چی لازم داری که رنگی تر بشی ؟! تو که همه چیزت فراهمه...

یهو دلم با خجالتی بی پروا ، یه جور که فقط خودش متوجه گزش خجلتش شد، متفکرانه گفت:شاید ،یک عاشقانه آرام

مغز گفت: میدونی که ... خیلی نایابه . این که یک نفر روحا و جسما برای تو خوانا باشه

بعد از رسیدن، فقط چشمش تو رو نگه دار باشه

خواسته هات رو به خواسته هاش ترجیح بده

بتونه درونت رو درک کنه و زیبایی درون براش ارجح باشه...

سخته ،پیدا شدن عاشقانه ی آرامی مثل عاشقانه ی جاری بین پدر و مادرت .

ولی یه چیزی هم هست ... اینجور عشقا ،آنی پیدا نمیشنا، زمان پر و پیمونشون میکنه

قلب بیچاره ... تو بد زنونه ای آرمه ی یک عاشقانه ی آرام کردی ...


و هر دو ، با حزن غریبی خود را خواباندند ...