بدون این که روحم خبر داشته باشه ،اولین عشق زندگیم، عشق دوران نوجوونیم [الان اون حس رو بهشون ندارم ] من رو از پدر و مادرم خواستگاری کردن و منم کلا از همه چیز بی خبر... مامان و بابا جواب رد دادن .خب دستشون درد نکنه. عقل رو اگر قاضی کنیم ،کاملا واضحه که هیچ جوره وصله هم نیستیم .

حالا امشب باهاش رو به رو شدم ... و بدترین رفتار و بی محلی رو بهم کرد. من هاج و واج که چرا رفتارش اینجوریه؟ ! تا اینکه قضیه خواستگاری رو از زبون خواهرش شنیدم ... هنوز مات و مبهوتم 

و خب قضیه به من چه ربطی داره؟ من که از همه جا بی خبر بودم ،چرا سزاوار رفتار اینطوری هستم😢

و چیزی که امشب روحم رو رنده کرد، کنترل گری های مداوم مامانم بود ... چرا رژ تیره زدی ؟گردنت از زیر روسری ات پیداس! تو دوربین نباش و. . . و بدون خستگی این جملات رو بالغ بر صد بار هی تو گوش من رله کرد ... میتونم حدس بزنم دلیل حساسیت زیاد مامانم، همین پسره اس !


دلم به شدت تنها بود امشب ... منتظر یه جرقه بودم بترکم😖