وقتی که شب

به خانه برمی گردی

و صدای کلید را در قفل می شنوی

بدان که تنهایی.


وقتی کلید برق را می زنی

صدای تیک را میشنوی

بدان که تنهایی.


وقتی در تخت خواب

از صدای قلب خودت نمی توانی بخوابی

بدان که تنهایی.


وقتی که زمان

کتاب ها و کاغذ ها را در خانه می جود

و تو صدایش را می شنوی

بدان که تنهایی.


اگر صدایی از گذشته

تو را به روزهای قدیمی دعوت کند

بدان که تنهایی.


و تو بی آن که قدر تنهایی را بدانی

دوست داری

خودت را خلاص کنی

اگر این کار هم بکنی

باز تک و تنهایی.

 

👤عزیز نسین


شماتتم میکنن که چرا تو ایجاد ارتباطات عمیق عاجزی ؟چرا سخت گیری، چرا تنهایی؟ ! خب این سوالاشون اذیتم میکنه، دردم رو بیشتر به رخم میکشه !

چندباری بی مهابا ،همین جوری وارد دنیای آدما شدم ،تنهاتر شدم آخرش !

چرا وقتی یکی رو اینجوری میبینیم ،فکر میکنیم طرف حتما مشکل روانی داره ،فکر نمیکنیم شاید جای زخم قبلیا خیسه هنوز رو تنش، که محتاط شده، که سخت گیر شده تو انتخاب ،که عاجزه از داشتن همدم !؟

هیچ کس از تنهایی خوشش نماید، حتی همونایی که دم از تقدس تنهایی میزنن ،یه جاهایی دلشون میخواد که با گرمی دل کسی آروم بشن ... همون جور که دولت آبادی میگه: آدم به آدم است که زنده است !



+ من رو ببخشین که توناژ پستهام حول و حوش یه موضوعه ... دنیام به گره وصله! 

+تصمیم گرفتم به برادرم نزدیک تر بشم ... کوچیکتره، ولی میتونه مونس باشه !