قبلا هم درموردش گفتم ... اینکه تمام 12 سال تحصیل  قبل دانشگاه تماما زندگیم یک بعد داشت .درس! نه مهمونی ،نه فعالیت هنری در کنار ،نه مطالعه کتاب غیر درسی ای، هیچی! 

خونه، مدرسه ،خونه، مدرسه ... خیلی هنر میکردیم یه سر به مادرجونم میزدیم :/

علاوه بر این تک بعدی بودن ، داشتن مادر درون گرا و بسته ظلم مضاعفی بود که در حق تربیت ماها شد !

نتیجه ؟! تبدیل شدن به فردی که از حرف زدن با غریبه ها و حتی آشناها هراس داره ،توی روابط اجتماعی سرخورده و خجالتیه ... خب تقصیری هم نداره، اینه برآیند تربیتش .

بعد از کنکور اولین کاری که کردم رفتم کلاس رانندگی ثبت نام کردم . اولین جلسه عملی که نشستم پشت فرمون مربی بهم گفت خب بزن بریم . عین جلبک نگاش میکردم .گفت تا حالا پشت فرمون ننشستی ؟! گفتم نه اولین باره! رو کرد به بابام و به شوخی گفت چرا تاحالا ندادی دستش ؟ اکثرا بچه ها یه چیزایی بلدن 😅 بابام گفت والا این تازه از تو غارش اومده بیرون(همچنان خانواده از اتاق نشینی و کپک زدن من لای کتابا عصبی بودن😂)

خلاصه ... آسه آسه جنگیدم . مثل بچه ی سه چهار ساله ای بودم که تازه داره روابط رو یاد میگیره. مثلا میرفتم باشگاه مسئول لاکرها رو میدیدم و ادب حکم میکرد که سلام کنم، جونم بالا میومد تا با یه صدای لرزون بگم سلام. تازه بعدش هم کلی میلرزیدم که ای وای !نکنه بگن این دختره چرا اینجوریه؟ [الآن حسم به اون موقعم اینه که انگاری لال بوده ام !]

از قضاوتهای مردم و تفکرات احتمالیشون از درون مچاله میشدم و مدام هم در حال نشخوار این بودم که حالا چه طور قضاوت خواهم شد .

همچنان میجنگیدم ... با خودم از درون برای بودن تو جامعه و مثل یه بزرگسال بالغ رفتار کردن

دانشگاه شروع شد . بچه های پزشکی تقریبا همگی شون یاد به غبغب دارن اون اوایل. دروغ چرا؟! منم خیلی خودمو کسی حساب میکردم. به خیال خودم ظرف خالی اعتماد به نفسم دیگه پرشده بود و روابط رو یاد گرفته بودم. اما امان از اون لحظه ای که فکر میکنی همه چیز دانی...اتفاقا اون لحظه باید بفهمی دقیقا هیچی نمیدونی . من هیچی نمیدونستم و تو هچل هایی افتادم که بیا و ببین !

چه قدر خوب شد که با خودم به توافق رسیدم که برم روانپزشک(دلیل اصلیش یه مشکل گوارشی بود که دیگه از دست فوق تخصصهای گوارش کاری بر نمیومد) 

خدا رو شکر که دکتر خوبی رو انتخاب کردم و با تشخیص و تجویزش ظرف مدت دو هفته علائم بیماریم از بین رفت . دکتر که من رو خونده بود، متوجه رنجم از نداشتن اعتماد به نفس شده بود. درمانش رو ادامه دادم . روز به روز بهتر شدم. این بین، کتاب خونی خارج از برنامه درسی رو هم داشتم که به قطع توی قوی شدنم و اعتماد به نفسم تاثیر گذاشتن .

امروز که وارد مطب دکتر شدم و سلام کردم و نشستم، بر خلاف بارهای قبل که میپرسید چه طوری ، گل از گلش شکفت و گفت به به !عجب صلابتی !چه صورت بشاشی !

کاملا تغییر کردنم، رشد و بزرگ تر شدنم مشهود بود براش .خودمم حسش میکنم ... این که دیگه "واقعا" نظرات دیگران برام پشیزی ارزش ندارن، این که زمانی که وارد یه جا میشم ترسی از چگونه قضاوت شدن ندارم ، این که دیگه موقع حرف زدن کمتر سختمه ... همه نشون از تغییر بزرگ مثبت و نتیجه ی جنگیدن هامه! ✌