عمو فخار، همونی که با بابا موقع هندونه خریدن آشنا شد و حالا دیگه با هم رفت و آمد داریم ،

ما رو دعوت کرد روستای مادریشون ؛ اطراف شهرستان گلوگاه .

تجربه رویایی بود... دقیقا همونقدر رویایی که تو فیلما از روستاهای شمالی میسازن. دمای هوا ؟15 درجه سلسیوس ! شب بخاری روشن کردیم .

پله های چوبی و قژقژشون زیرپاهامون ،خونه های گلی منعطف ،مه و نم ،بارون و شلپ شلپ صدای پامون و گل چسبنده به کفش و شلوارامون...

خود عمو فخار هم که بمب خنده اس. از ایناییه که هی چیزای باریک خنده دار میگن و اصلا نمیخندن در عوض اطرافیا دل درد میگیرن از خنده :)



+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

قطعا الآن فکر میکنید کلی خوش به حالم بوده و کیفم کوکه... اما اینطور نیست . گذشته از تجربه و لذت نابی که تاحالا از طبیعت روستاهای شمالی نداشتم... دوست ندارم با مامان اینا برم مسافرت .به خصوص که خانواده دیگه ای هم همراه مون باشن . یه جورایی خسته و دل زده ام. دلم هم زبون میخواد .نه کسایی که هی بهم بکن نکن و خوب و بد تحمیل کنن ! گاهی وقتا چه قدر خوب میشه اگه اعضای خانواده از هم فاصله داشته باشن ...