دلم میخواست امروز پست بذارم و از حال خوبم بگم . از لاک های قرمز و سفیدی که تازه خریدم ،که با رنگ لباس ورزشم ست کردم، از رژ لب قرمز دوست داشتنی ام،از صورتم که امروز بدون آرایش هم خوشگل بود ... از قربون صدقه خودم تو دلم جلو آینه باشگاه ، از بوی مست کننده ی استابولی دست پخت مامان که بوش کل ساختمون رو برداشته بود ،از دو کیلو کاهش وزنم تو یک هفته که بهم امید داد واسه ادامه دادن ... خواستم بیام بنویسم که تو دل مشکلات هم میشه کارایی برای دلخوشی کرد ،از چیزهای به ظاهر کوچیک کلی لذت برد...

اما نمیدونم چی شد ،که بعد ناهار کلا دگرگون شدم ... نمیدونم به خاطر اخباری که تلوزیون داشت پخش میکرد، حرفهای بابا بود، چی بود ... ترسیدم... انقدر زیاد که قلبم محکم کوفته میشد به دنده هام ... ترس از این که آینده چه خوابی برامون دیده ... هر کاری کردم خودمو آروم کنم ،نشد که نشد... آینده رو سیاه سیاه دیدم...

گفتم بخوابم شاید که بهتر شدم. توی تختم هم قلبم تند تند میزد . هی به خودم میگفتم آروم باش! هی میگفتم آخه چه جوری ؟ میترسم، میترسم! 

خوابم برد. عمییق. انقدر که یادم نمیاد چی خواب دیدم ...

اما دیگه حس و حال دلم مثل صبح خوب نبود . همه اش دل مشغول ... ترس از آینده ی مبهم

کلی پیاده روی کردم .کلی ! انقدر که کف پاهام ذوق ذوق میکنه . ولی کار خوبی نکردم . این پیاده روی طولانی تنهایی من رو فکری تر کرد . هی غصه ی گذشته رو هم خوردم .

حالا بی جونم . نه روحم و نه جسمم حال نداره. شدیدا احتیاج به هم صحبت دارم. هم صحبتی که کنارم بشینه و چشمامون هم همدیگه رو درک کنن .

عمیقا دلم تنگه، ولی نمیدونم دلتنگ کی ! اسم این مریضی چیه ؟! دلتنگ کسی بودن و نشناختنش !!

پیاده روی که میکردم به خدا اینجوری میگفتم ... خدایا! خدایا(صدای بانو هایده تو آهنگ زندگی😅)،میترسم! خب؟! من میدونم که زندگی بدون مشکل لطفی نداره ، میدونم ناشکریه هی غر زدن و ندیدن نعمت هات... ولی این مشکله دیگه خیلی ماژوره. بیا و معجزه کن ! میدونی کاری از من ساخته نیست !