بچگیم که کلا یه موجود بد عنق لجوج بودم . لجوج که میگم لجوووجاا! یه جوری که کلا معروفم هنوز 😑به مرور زمان تغییر کردم ... اما قسمتی از اون بد عنقی با من بزرگ شد. بد عنقی با بابا! 

بیچاره بابام ... همیشه ی خدا میخواست نازمو بخره ،قربون صدقه هی وقت و بی وقت ، ماچ ... همیشه میروندمش از خودم. همیشه با روی خوش از من وضعیتم رو میپرسید و من با سردترین حالت ممکن جواب میدادم .

نمیدونم چرا! ! واقعا دلیل این کارام رو نمیدونم. الآن که نگاه میکنم من هیچ وقت نمیتونم تحمل کنم کسی این طور سرد بهم بی محلی میکنه و بدون ذره ای به دل گرفتن، باز هم ناز بخرم. 

ولی بابا ... همیشه قربون صدقه هاش رو داشت  با وجود کرور کرو گرفتاری و غم تو دلش... 

این خشک رفتاریام تا همین چند ماه پیش ادامه داشتا !! [ هوپی تو چه بی اندازه خری😤]

حالا ولی ،

هی که بیشتر تنم به تن محبتهای پوچ میخوره

هی که بیشتر انواع دوست داشته شدن رو میچشم

بیشتر قدر عشق ناب پدریش رو میفهمم ...

چرا تا به الآن تو و عشقت پاکت رو پیدا نکرده بودم بابا؟ شاید مثل همون ماهی بودم ... همونی که انقدر آب دورش رو گرفته بود اصلا متوجهش نبود .همین که یه لحظه از آب بیرون افتاد فهمید که بدون آب نمیتونه زندگی کنه ...