همیشه آن کسی که رفته را ،

نفرین نباید کرد ...!

کسی که بی محابا دل ببندد ،

کم مقصر نیست ...


یه وقتایی دست خودم نیست، یادش میفتم... یاد قولهاش، ادعاهاش و اون شخصیتی که از خودش واسم ساخت، که ای کاش واقعیت داشت. 

من، همون دختر غره ای هستم که مطمئن بودم به کنترل عقل و احساساتم. که شاید هم همین غرگی کار دستم داد. 

آشنایی ما سه هفته طول کشید، ولی فکر کنم تا ابد این احساسات با من بمونن.رابطه مون رو به اثر ماژیک غیر وایت برد روی تخته وایت برد تشبیه میکنم. تلاش کنی با الکل هم به جونش بیفتی که پاکش کنی، ردش میمونه... درست مثل جای زخمی که به روحم زد. 

به خودم میگم دختر! شاید این لطف خدا بوده، که نذاشت احساساتت بازیچه بشن و نسبت به هرچی سادگی و صداقته، بدبین بشی. 

از کجا معلوم؟ که شاید اگه سر انجامی درکار بود، بعد ها آرزوی نبودنش رو میکردی! 

اون نویسنده بود، و چیزی که ما رو بهم کشوند همون نوشته هاش بود. که چه قدر دلپسند من بودن. لحظه ای شک میکنم که شاید واقعا عشقی در کار بوده... 

اما یاد حرفهای نادر ابراهیمی میفتم:

"نامه های عاشقانه پر شور نوشتن، از متداول ترین بازی های مبتذل عصر ما شده است... 

سخن عاشقانه، دلیل عشق نیست، آواز عاشقانه خواندن، دلیل عاشق بودن. در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را، کسانی، کاملا حرفه ای و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند، اما قلب هایشان، تهی از هر شکلی از عشق است... "

همون قدر که تلاش میکنم احساسات واهی، حماقت هام و... رو فراموش کنم، بدتر و بدتر، پررنگ تر و پررنگ تر توی ذهنم جنگ میشه... 

خب شاید همه ی اینها، تمرینی باشه برای تمییز احساسات واقعی از واهی آینده...